آسمان همیشه ابری نیست

دختری از جنس باران

سلامی به رنگ باران به رنگ آسمان....

 

عجـــــــــــــــــــیب است دریـــــ-ــــا....

                            تا آدم را غـــــــــــ-ــــــرق خود میکند آنرا پس میزند....


 

 

                    

 


برچسب‌ها: مطالب خواندنی, عاشقانه ها, مطالب عاشقانه
[ ] [ 10 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


خوش اومـــــــــــــدی

hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiSmileySmileySmileySmiley


خوب هستین دوستااااااااااااااااااااااااااان   SmileySmiley


خوش اومدین صفا آورددددددددددینSmiley


دوستون دارم مرسی از نظراتوووووووووون Glasses


هنوزم میگم اگه نظر نذاری ایشالا نتت قطع شه

دوستون دارم یه عاللللللمهIn Love  French Kiss  


 راستی من بیشتر وقتا فیسبوکم خواستی اددم کن http://www.facebook.com/sonia.shateri?ref=tn_tnmn


خوشحال میشممممممممممممSmiley


برچسب‌ها: مطالب عاشقونه, عاشقانه ها, مطالب زیبا و خواندنی
[ ] [ 11 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


بگو کی ام ؟!!!!!!!

هواست هست منم اینجام هواست هست داغونم


هنوز تو فکر اون هستی


هواست پرته میدونم


هنوز درگیر احساسی که رد کرده ازت عشقت


من اینجا آرزوم اینه


به من خیره بشه چشمت


دل بکن از عشقت من بی تو می میرم


دستاش و خالی کن دستاتو میگیرم


اونی که ویروونه


بی تو منم یا اون



Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

از قلب اون رد شو قلب منو نشکون


به من گفتی دوستش داری خیال میکردی آرومم


با این حال من دوست دارم هواست پرته میدونم


 

دل بکن از عشقت من بی تو میمیرم


دستاشو خالی کن دستاتو میگیرم


اونی که ویروونه بی تو من یا اون


از قلب اون رد شو قلب منو نشکون




انگار " خـــــــدا" در " صـدايــت" " كـدئـيــن" تزريق كرده ، با من كه حرف ميزني دردهايم را تسكين ميدهي…




تنهايي نامِ ديگر پاييز است هرچه عميق‌تر برگ‌ريزانِ خاطره‌هاتْ بيش‌تر . . .



نگاهم، با همه ي وجود ترا صدا ميزند! لحظه اي، تنها لحظه اي، در قاب چشمانم بياساي! تا سرود بودنت را در زندگيم مكرر كنم!

خسته ام... از تـــــو نوشتن...! كمي از خود مي نويسم اين "منم" كه، دوستت دارم...!




ميشود صدايت را هميشه در خواب من جا بگذاري؟



ديگر نمي گويم گشتم نبود نگرد نيست. بگذار صادقانه بگويم گشتم . اتفاقا بود فقط مال من نبود.


خدايا ..كاش مي گفتي جاده هاي بي پناهي و خستگي به كجا ختم ميشود ....




صبر كردن دردناك است و فراموش كردن دردناكتر و از اين دو دردناكتر ان است كه نداني بايد صبر كني يا فراموش!!!




كسي را دوست ميدارم..... خداوندا از بچگي به من آموختند همه را دوست بدارم حال كه بزرگ شده ام، و كسي را دوست مي دارم، مي گويند: فراموشش كن.



✗ گـاهـي دلِـت مـيـخـواد هـمـه بـغـضـات ✗ ✗ از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه كـه جـسـارت گـفـتـن كـلـمـه هـا ✗ رو نـداري… ✗ ✗ امـا يـه نـگـاه گُـنـگ تـحـويـل مـيـگـيـري ✗ ✗ و يـه جـمـلـه مِـثـل : چـيـزي شـده ؟؟؟! ✗ 


  ✗ اونـجـاسـت كـه بـُغـضـتـو بـا يـه لـيـوان سكوتت سـر مـيـكـشـي ✗ ✗

و بـا لـبـخـنـد مـيـگـي : ✗ ✗ نــه هـيـچـيــ

به كبريت نيازي نيست سيگار را بر لبم مي گذارم و به دردهايم فكر ميكنم ، خودش آتش مي گيرد


[ ] [ 10 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


عاشقی

به كبريت نيازي نيست سيگار را بر لبم مي گذارم و

به دردهايم فكر ميكنم ، خودش آتش مي گيرد



نميدانم شريك تخت خوابت كيست... اما هنوز...

شريك بيخوابي من,خيال توست..



آنقدر تنهايم كه كسي نيست تا صندلي را از زير چوبه ي دارم بكشد. .




حرف حرف مياره ، پول پول مياره ،


خواب خواب مياره … ولي محبت خيانت مياره



آنقدر خوب هستم كه ببخشمت … اما … آنقدر احمق نيستم كه دوباره به تو اعتماد كنم




اين روزها اگر خون هم گريه كني عمق همدردي ديگران با تو يك كلمه است: < آخي







مرا ببخش ! اگر به تو پيله كرده ام ، قدري طاقت بياوري پروانه ات ميشوم …





خداوندا ...... قيامتت را بر پا كن!!!


تو اگر خسته نشده اي ، ما عجيب خسته ايم





" خداحافظي ات " عجب خرابه اي به بار آورده!


نگاه كن ... مدت هاست در تلاشند مرا از زير آوار تنهايي هايم


بيرون كشند!






برچسب‌ها: مطالب عاشقونه, عاشقانه ها, مطالب زیبا و خواندنی
[ ] [ 9 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


عاشق شدی تا حالااااااااا؟!!!!!!


كوچ پرنده به من آموخت وقتي هواي رابطه سرد است ، بايد رفت . .



گرگ هم كه باشي عاشق بره اي خواهي شد


كه تو را به علف خوردن وا مي دارد و


رسالت عشق اين است شدنِ آنچه نيستي !




عاشق ترين مرد ، آدم بود كه بهشت را به لبخند حوا فروخت . . .



گستاخي خيالم را ببخش كه حتي لحظه اي يادت را رها نمي كند … !




تنها بودن قدرت مي خواهد و


اين قدرت را كسي به من داد كه روزي مي گفت


تنهايت نمي گذارم !!




پرم از اشک آنقدر که دنیا باید چتر بر سرش بگیرد . . .

 

 بـا احـتـیـاط مـرا ورق بـزن ... تـمـام ِ عـاشـقـانـه هـایـم درد مـے کـنـد ...


 

 

 

 

 

 

من زندگی را با طعم تلخ تودوس دارم با طعم

 

 نبودن هایت...من همه اش را از تو طلبکارم.....

 

 

 

 

 من ته كوچه ی دلتنگی خود كوچه باغی دارم

كه پر از سیب و انار است

هنوز در پس باغ دلم رازها پنهان است

راز صد دانه انار راز یك روز بزرگ من

ته كوچه ی دلتنگی خود یه قراری دارم  

كه پر از دلهره هاست

طعم آن دلهره ی شیرین را

فقط آن سیب قشنگ می داند

 

 --------------------------------------------------------------------------


خدای___________ــــــا خیلی هــــــــــــــا


دلمو شکــــــــ------------ـــــــــــوندن


بیا باهم بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخشــــــــــــشون


وقتي يه دختر به خاطر يه پسر اشك ميريزه ....


يني واقعن عاشقشه ،


اما .... وقتي يه پسر به خاطر يه دختر اشك بريزه ؛


يني هيچ وقت ديگه نميتونه دختر ديگه اي رو مثل اون


دوست داشته باشه


===============



از ميان تمام بازي هاي كودكانه


تنها” يادم تو را فراموش “را خوب بلد بودي


=================



خدايا ... تو دنــياي ما آدمــا ... يه حالتي هست


به نام " كــم آوردن " !


تو كه خــدايي و نميتوني تجربش كني ... خــوش به حــالت



============

وقتي مي شكنم خوب تماشا كن


شايد روزي به دنبال تكه هايم بگردي.


==========
اونايي كه به جاي فرياد زدن،


سكوت ميكنن...يه روز به جاي صبر كردن


درو باز ميكنن و ميرن

===========
اينجا زمين است و رسم آدم هايش عجيب،


اينجا گم كه ميشوي بجاي آنكه دنبالت بگردند،


فراموشت ميكنند

============


رفتي اما من پنجره را تا قيامت باز مي گذارم


مگر يك روز از خم كوچه نمايان شوي و


برايم دستي تكان دهي

================


سرم را شايد بتوانند ديگران گرم كنند اما; وقتي تو نيستي،


هيچكس نيست دلم را گرم كند

==============


تشنه ي چشمانت هستم ... نگاهت را تعارف كن



هــــــــــــــــــــمه ي نيمكت هاي پـارك ... دو نفره اند...!


بـــــــــــــــــــــــــــــيخيال !!!


روي چمن مـــــــــــــــــي شينم



دلم تنگ مي شود چشمانم باران ميخواهد..........


خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!


فرو دادن اين همه بغض روزه راباطل نميكند؟؟؟؟




دلم ميخواهد ويرگول باشم تا وقتي به من ميرسي ، مكث كني



هزار بار هم از اين دنده به آن دنده شوي فايده ندارد ! اين تخت خواب "آغوش" كم دارد



همه دردم اين بود عشقش بودم وقتايي كه عشقش نبود . . .






برچسب‌ها: مطالب عاشقونه, عاشقانه ها, مطالب زیبا و خواندنی
[ ] [ 9 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


عشقـــــــــــــــــــــــــــ

هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریس

تو قشنگی مثل بارون من دلم پر از گلایس




ديگــــــر سكــــــوت مي كنـــــم ،

به احتـــــــرام قلبـــــــي كــــــه گـــــــم شد

و در حســــــرت يــــك نگــــــاه مـــــرد





اَشــــكـ ـ ـ كـہ آمــــב دسـتـمــالــ ـِے بــَـرבارَمـــــ و خُـشـكــــ . . .


او كـہ رَفـ ـ ـــــ ــــت نـيـشخـنـدے بـزنـَمــ و ســــــــــ ـ ـ ـــــــوتـــــــــــ . . . !!




مـهـربـــانـے تـا كــے؟! بـگـذار سـخـتـ ــ باشـَـمــ و سَـــرב ...


بـــاراטּ كـہ بـــاريــב چَـتـــر بـگـيـرمــ و چـكـمـــہ !


خـورشـيـد كـہ تـابـيــב پـنـجــ ـ ــره ببـندمــ و تـاريـــكـــــــــــ . . .




زن كه سيگار ميكشد يعني يك تناقض پر معني روحي ظريف با زخمي مردانه ..





آدما مترسك سر جاليز نيستن؛


كه وقتي واسه كلاغاي دلت تكراري شدن عوضشون كني؛


پس يه كم در مورد آدما منصف باش؛ تا مترسك يكي ديگه نشي .



گاهي آدم فعل خواستن را كه صرف مي كند، اينطور مي شود :

خواستم خواستي نشد ..



در بـــــــــاز شـــــــُد...


حــــــــَتما بـــاد شـــــُوخيـــــــــشــ گــِرفـــــــتـــه...


مــَســـــــــــــــخـَره! ادآي آمـــــدنــــَت را در مـــــي آوَرَد....





اينجــا ايستاده اَم بـِ اميد اينكــِ از اين راه بيايي


وَ مَن چشمـ روشني بگيرمـ !


امـــآ از ياد برده اَم كه تـــو هميشه خودتــ را بــِ آن راه مي زني...



رفتي . . بو و عطر و نفست هم از اينجا رفت ..


و من " آسم گرفتم ! اسپره ام شد "سيگار . .



يه وقتــــــايي هست كه جواب همه نگرانيـــات و دلتنگيات ميشــه


يه جمله كه ميكوبن تو صورتــــت "بهم گير نـــــــده،


حوصله ندارم ".....







برچسب‌ها: مطالب عاشقونه, عاشقانه ها, مطالب زیبا و خواندنی
[ ] [ 12 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


اعترااااااااااااااااف

بوسه ام را میگذارم پشت در /

قهر کردی قهر کردم سر به سر


تو بیا در را تماما باز کن/

هرچه میخواهی برایم ناز کن


من غرورم را شکستم . داشتی؟/

آمدم. حالا تو با من آشتی

http://sheklake-2020arosak.blogfa.com/




بی گناهـــــــ____ـــــی پای چوبه دار میخندید ...

نمیدانست که دوره

ضرب المثل ها گذشته است



برچسب‌ها: مطالب زیبا, مطالب عاشقانه, مطالب جالب
[ ] [ 10 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


............

شاید میان اینهمــــــــــــــه "نامردی"

شیطان خیلی مرد بود

که "دروغ نگفت"

و جهنم را را به جان خرید

اما......

تظاهـــــــر به "دوست داشتن آدم" نکرد



خواستن سهم تو بود و تو چه راحت از سهمت گذشتي و رفتي ...



یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ، دل نیست




ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...



دل گيجه گرفته ام در صفر مطلق ذوب مي شوم وقتي به كفش هايم كنار كفش هايش فكر ميكنم



تنهايي من از اونجايي شروع شد كه ، ميان اين همه ‌ بود ‌ منتظر يكي بودم كه ‌نبود ‌‌.


شکلک های عروسکآنـــقدر نـفس مـي كــشم … تـــا ، تمـــام شـود.. همـه ي آن “هـــوايــي” كـه ، ســـراغ ِ تـــو را مـي گــــيـرد …



شکلک های عروسک


خاطراتت صف كشيده اند ! يكي پس از ديگري … حتي بعضي هاشان

آنقدر عجولند كه صف را بهم زده اند ! و من … فرار مي كنم از فكر كردن

به تو مثل رد كردن آهنگي كه … خيلي دوستش دارم


mypinkdream.net -عکس هایی از تنهایی



برچسب‌ها: مطالب عاشقونه, عاشقانه ها, مطالب زیبا و خواندنی
[ ] [ 10 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


عاشــــــــــــــقـــ ــــــــانه

 

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست

بین مرگ و زندگی قول و قراری نیست

من که میدانم اجل ناخواسته می آید

و راه فراری نیست

پس چرا یادت نباشم


اگر کسی و دوست داری بهش بگو:

به اندازه تمام بی وفایی های دنیا دوستت میدارم

چون بی وفایی های دنیا تمومی نداره

آن لحظه که فکرش را نمیکنی

یک نفر هست در این نزدیکی که خاطره ی خوبیهایت را ورق میزند....

به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام!!!

پس چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوریت را؟!!!!!!!!!!!!



برچسب‌ها: مطالب خواندنی, عاشقانه ها, مطالب عاشقانه
[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


عشقولانـــــــــــــــــــه

امشب باز هم پستچی پیر محله ما نیامد..

یا باید خانه مان را عوض کنیم یا پستچی را....

تو که هر روز برایم نامه می نویسی!!! مگه نه؟!!!!!!


===============

احتیاجی به مستی نیست

یک لیوان چای هم دیوانه ام میکند

وقتی در کنار تو نباشم.....


------------------------------



ما به هم دروغ گفتیم...

نه تو از کوپه قطار دست تکان دادی

 نه من در ایستگاه منتظر تو بودم

قطاری که تو را آورد مرا با خود برد....



برچسب‌ها: مطالب عاشقونه, عاشقانه ها, مطالب زیبا و خواندنی
[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]



برای هزارمین بار پرسید تاحالا شده دلت رو بشکونم؟!!!!!!! منم برای هزارمین بار دروغ گفتم  که مبادا دلش بشکنه....


[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


دستان بی فا...

 

دَســت ها چـه بی وَفـا هَستَنـد! دُنــیآی دَسـت ها اَز هــَر دُنیــآیی بی وَفــآتــَر اســت...

 

 امــروز دَســت هـآیــَت را می گــیرَنـد، قـصـه عـآدَت که شـُدی،...

 

هـَمـآن دَسـت هـا را بـَرایـت تــِکـــان میـدَهـَند...!!

 

[ ] [ 12 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


یعقوب های چشم در راه

یادت باشد روزی برگ برنده ات دل می شود

اما تو دیگر....

حاکم نیستی...!!!!

 

 

 

حالا که میروی نگران من نباش

روز های سخت

می آیند

که تنها نباشم....

 

 

 

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمیکنم

حتی برای "تو"

که سالهاست منتظر در زدنت بودم....

 

 

 

 

اعتراف میکنم

 زمانی دل یکی را سوزاندم

و حالا

یکی

یکی

دلم را می سوزانند.....

 

 

 

 

من بی تو شعر خواهم نوشت

تو بی من

چه خواهی کرد؟؟؟؟؟

اصلا یادت هست

که نیستم؟؟؟

 

 

 

 

پیراهن نگاه مرا مکش

از پشت که برمی گردم

بی خیال عزیزهای مصری و

یعقوب های چشم در راه

چنان به خود میفشارمت

که هفتاد هفت سال تمام

باران بباردو گندم درو کنیم.....

 

[ ] [ 12 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


عشق به شیوه گریان

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تکراری برای بیان عشق،بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می کنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.



در آن بین پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند.



یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.



رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات کوچکترین حرکتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.



داستان که به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.



راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟



بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!



راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود که"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."



قطره های بلورین اشک،صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد یا فرار می کند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناک ،با فداکردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ ] [ 11 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


کوروش کبیر

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....


کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من


زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک


برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق


بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

alt

[ ] [ 11 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


پیرمررد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
[ ] [ 6 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


نامه ای به عزیزم

براي همه لحظات جادويي متشكرم !

 

 

 

 

 

 

 

متشكرم

 

 

 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش

 

من بودي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

 

 

 

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و

 

تو با من بودي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

 

 

 

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي

 

 و صداي قلبم را شنيدي.

 

 

 

 

 

 

 

به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

 

 

 

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

 

 

 

آغوش من هميشه براي تو باز است.

 

 

 

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

 

 

 

هميشه پشتيبانت هستم.

 

 

 

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

 

 

 

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,

 

 

بلافاصله از آن تو خواهد شد.

 

 

 

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

 

 

 

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

 

 

 

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

 

 

 

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

 

 

 

همين الان در فكر تو هستم.

 

 

 

تو هميشه براي من شادي مي آوري

 

 به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

 

 

 

من هميشه براي تو اينجا هستم و

 

دلم براي تو تنگ است.

 

 

 

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي

 

روي من حساب كن.

 

 

 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

 

 

 

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

 

تقدیم  به عزیزم

[ ] [ 6 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


زندگی جاریست....لبخند بزن

اگر تصویر اشتباهات و ضعفهایمان را در ذهنمان مرور

 

وتکرار کنیم  همان اشتباهات  و ضعفها را دوباره

 

و دوباره در زندگی تکرار خواهیم کرد .

]

 

 

 

همه چیز از خواستن شروع می شود..

 

خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد، اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد …

 

مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست

 

مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست …

 

اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود

 

به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید

 

خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید، اینجاست که حسادت رخ میدهد، حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند

 

و شما را ملزم به تصاحب میکند، حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید

 

اما میخواهید داشته باشید

 

در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،

 

بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید

 

به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،

 

زیرا دیگران هم سیاره ندارند

 

خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است، که شما برای دیگران قائلید

 

تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست به خودتان نیست، حسادت رخ می دهد زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است.

 

و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند

 

که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان

 

اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم

 

اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند

 

تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است

 

هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود

 

زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم

 

باز هم چیزی هست که نداشته باشیم

 

و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریمش آرام نیستیم …

 

و این چرخه ی باطل ادامه دارد

 

سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد

 

انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد و

 

تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند

 

تا وقتی هم که نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید

 

آنهم چه دیگرانی؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند …

 

که هیچ گاه پیدا نمی شود

 

نیت ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند

 

شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید

 

شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید

 

شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید

 

شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند

 

و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند

 

شما ۳ سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید

 

که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید

 

شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است

 

شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش،

زندگی و ارزش های آنهاست

 

ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد

 

پس رقابت ایجاد می کند، رقابت بین تمام افرادی که “خود” را جا گذاشته اند

 

و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند، طبیعی است که شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد

 

زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته های شما وجود دارد

 

باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.

 

به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید

 

اگر “خود” را همراه نداشته باشید به “جلب توجه” پناه میبرید.

 

و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود.

 

و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند …

 

زیرا طاقت دوم بودن را ندارند و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید …

 

یـــــــاد بگیرید که شما در یک چیز اول هستید.

 

حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد آن هم خود بودن است.

 

شما اگر خودتان باشید جذابید، زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است.

 

و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده

 

مشکل از جایی شروع می شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید

 

که دیگر نمی توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید

 

برای همین است که به همین شیوه ادامه میدهید.

 

هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد

 

چون خیلی ها شبیه شما خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند

 

باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید

 

اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید، طوری حرف میزنید، طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند

 

آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید …

 

بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید

 

تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید

 

به درک که دیگران میگویند “این جو گیر رو نگاه کن”

 

وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید …

 

وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،

 

این کار را انجام دهید

 

وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید …

 

مهم احساس شماست.

 

اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید

 

که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند

 

و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند

 

این را بدانید که:

 

خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود

 

خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود

 

و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید

 

اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید

 

خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند … و هر لحظه برای شما زیباست

 

حتی دردهایتان را دوست دارید

 

زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند …

 

دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند

 

و زیباتر از این نخواهد بود که خوشبختی را با واقعیت ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام
[ ] [ 5 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


داســــــــتان من با خدای مهــــــــربونم

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

 

گفتی: فانی قریب

 

     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

 

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک بشم …

 

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

 

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

 

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

 

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …

 

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

 

     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

 

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

 

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

 

     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

 

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم …

 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 

     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

 

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

 

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

 

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

 

     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

 

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

 

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

 

     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

 

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

 

گفتی: الیس الله بکاف عبده

 

     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

 

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

 

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

 

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

 

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

 

بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

 

خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::

 

[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


بی مقدمه...

روزی مردی تاکسی ران خیابان های شهر را به دنبال مسافر طی میکرد


مردی که گوشه خیابان ایستاده بود دستشو به نشانه ایست بلند میکنه و درخواسته سوار شدن میکنه مرد مسافر کش می ایسته و مسافر سوار میشه .

راننده تاکسی میگه کجا میری ؟

مسافرمیگه : مستقیم لطفا 

چند لحظه که میگذره مسافر به راننده میگه منو میشناسی ؟

راننده یه نگاهی بهش میندازه میگه : نه 

مسافر بعد از چند لحظه بازم میگه آقا منو نمشناسی ؟

راننده بازم بهش نگاه میندازه و میگه : نه 

میگذره تا اینکه راننده یه مسافر خانوم سوارمیکنه و خانومه عقب سمت چپ میشینه

چند لحظه بعد بازم مسافر مردی که جلو نشیسته بود میگه آقا منو نمیشناسی ؟

مرد راننده این بار خیلی بیشتر بهش نگاه میکنه اما بازم میگه : نه

یه خورده که جلو میرن بازم از راننده میپرسه منو میشناسی ؟

این دفعه راننده عصبی میشه سرش داد میزنه نه آقا ! مگه چند دفعه بهت نگفتم که نمیشناسم اگه یه بار دیگه بپرسی مجبورمیشم پیادت کنم !

یهو خانومی که عقب نشسته بود به راننده میگه: معذرت میخوام آقا! شما داری با کی حرف میزنی ؟!!!

راننده با چهره ای بهت زده به مرد مسافریکه جلو نشسته بود نگاه میکنه !

مرد مسافر با یه لبخند بهش میگه من عزرائیلم !!!

راننده تاکسی با شنیدن این حرف حول میکنه و ازماشین خودشو پرت میکنه بیرون و از پشت سر یه ماشین از روش رد میشه و میمیره .


برچسب‌ها: نظــــــــــــــــــــــــر حتمـــــــــــــــــــ
[ ] [ 3 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


گوش بسپار...

*اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش میفتی...

**هیچ چیز واقعا خراب نیست...حتی ساعتی که از کار افتاده در روز دوبار ساعت و درست نشون میده!!!

***آدم باگذشتی بود .... از من هم گذشت....

****دشمنانت را فراموش کن .تنها کسانی که می توانند تورا به خاک سیاه بنشانند یک دوست مورد اعتماد توست...

*****نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد.

******کاش میشد بازی و از آخرش شروع کرد و بین دونیمه میدون و خالی کرد تا حماقت هیچ آغازی و نمی دیدیم!!

*******درست در همان لحظه که بیش از حد وابسته میشوی همه چیز را به نابودی میکشی....

 

--------------------------------ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ---------------------------------------

                            


برچسب‌ها: دوس جونیا نظرای خوجکلتون و واسم بزارینااااااا, ×
[ ] [ 10 قبل از ظهر ] [ sonia ] [ ]


باد آورده را باد می بـــــــرد..تو که با پای خودت آمــــــــــده بودیـــــــــ...

 

باران که مـــــــــیـــ آید با تمـآم کوچه های شهر قـــــــــرار دارمو برای بـــاد سیگاری روشن میــــــــ کنم ، باد که تنش بوی سیگار گرفت پیشاپـــــــیش آمدنـــــ مرا به کوچه ها می برد.... بادهــــــــــــآ را همیشه نفس بکش و روزی که باران بیاید و بـــــــــاد سیگار نکشیده باشد من حتما مرده امــــــ ....... من هـــــــیچ وقت سیگار و کبریت را در خانه جـــــــــــــآ نمیـــــــ گذارم....

امروز با تو کوچه هـــــای خالی را قدم میـــــــــــ زنم که میدانم مثل همیشه قد خواهند کشید و جاده خواهند شــــــــــد  و تو را از منـــــ خواهــــند گرفت...

 

 

با هم که پیاده بودیم دوست داشتیم  تا در مسیرهایمان چراغ هـــــــــــــآی قرمز ،سبز شوند تا دیرتر برسیم و کنار همــــ بیشتر باشیم ، حالا کــــ نیستیــــــــ فرقی نمیکند کــ در مسیر سرگردانیم چراغ باشد یا نباشد... بیــــــــ تو من با هیچ چراغیــــــــ به خانه نمیرسمــــــــــ .......

 

وقتی به هم رسیدیم آنقدر دیر شده بود که جز دو خط موازی نتوانستیمـــــــــــــ باشیم به کتاب های کودکیمان برگشتیم : دو خط موازی به هم نمیرســـــند مگر در بیـــــــ نهایــــــــــتـــــ

 

خدایا دوستت دارم وتنها نیستم

تو در انتهای تمام جاده ها ایستاده ای

این شاخه های درختان که به سمت من آمده اند

دستهای تو هستند که مرا گرفته اند

من گم نمی شوم تو نشانی منی

تو نوری هستی

که به آن تکیه داده ام

در مسیر تو راه می روم

زمین هم که می خورم در جاده تو زمین خورده ام

 

 

آشفتگی من از اینـــــــــ نیست که تو به من دروغ گفته ای ، از این است که دیگر نمیتوانم تو را باور کنمــــــــــــ

 

______________________ 

ایـــــــــــــ کاش دست اتفاق را میگرفتم که هیچ وقت نیفتد....

__________________

من خودم بهت پرواز یاد دادم به همه میگم در قفس باز بود پریـــــــــــد.....

___________________

هر وقت گریه میکنمـــــــ سبک میشم، چه وزنیـ داره چند قطره اشکـــــــ!!!

-------------------

وقتیـ چشمانم را میبندم خواب مرا نمیبرد تورا میآورد با فرسنگ هـــــآ فآصلهـــــ

-------------------

چهـ انرژیـ عظیمــیــ میخواهد کنترل اولین قطره اشکـــــ برای نچکیدنـــــ!!

 

------------------

چهـــــــ زود دلخوشیمان خاطره شد!!!

 

دلم میلرزد هرگاه صدای جدیدی سلام میکند تپش قلب میگیرم!! من دیگر کشش خداحافظی ندارم!! مرا ببخشـــــ که جواب سلامت را نمیدهمـــــ!!

 

[ ] [ 2 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


ایران ایرانم .....ایرانم....

در کشور من مردم بانفرت بیشتری به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه میکنند تا صحنه اعدام!!!!!!!!

http://s1.picofile.com/file/7271334943/387754_304940526196009_276602312363164_997317_1870885612_n.jpg

 


برچسب‌ها: عزیزم منتظر نظرتماااااااااااااااا
[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


یکی از بچه ها....

یادت عادت است

همین روزها ترک می کنم

مثل سیگار که ماه هاست نخ آخریست که روشن می کنم

مثل اس ام اس هایی که هفته هاست بار آخریست که می خوانم

مثل عکس هایی که روزهاست بار آخریست که نگاه می کنم 

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه‌هاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو می‌کند و می‌داد به جوجه‌هاش می‌خوردند. زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه‌هاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ...

مثل قلمی که مدت هاست بار آخریست که به یاد تو بدست می گیرم

مثل بستنی شاتوتی که بارهاست بار آخریست که به یاد تو سفارش می دهم



 سیگارش را می گذارد زیر لبش و می گوید

 آتیش داری رفیق ؟


 جواب می دهم : توی جیبم که نه

 ولی در دل ام دارم ... به کارت می آید 

5492224726032334.jpg
 
 
دوسش داشتم
چون ميگفت دوسم داره
عاشقش بودم
چون عاشقم شده بود
مي خواستمش با همه ي وجودم
چون اونم منو مي خواست
اولش همش با يه نگاه ساده شروع شد
بعد نگاهامون از يه نگاه گذرا به
نگاهاي معني دار مبدل شد
حس ميکردم يه اتفاقي تو روحم افتاده
ديگه نه دستم به کار ميرفت
نه حسه درس خوندن بود
نه خوابو خوراک
تا اينکه يه روز بهش سلام کردم
دست داد
از خودم گفتم
از خودش گفت
بهش شمارمو دادم
بهم شمارشو داد
زنگ مي زديم
قرار ميذاشتيم
مي رفتيم سينما
پارک . . .
 وقتي براي اولين بار منو بوسيد
از خجالت مردم
ازم خواست که منم ببوسمش
نگام ميکرد و منتظربود
گفتم باشه چشم
ولي وقتي من بوسيدمش گريه ش گرفت
دستشو گرفت رو صورتش
تلوتلو خورد و يه گوشه آروم نشست
گفتم ببخشيد ، چي شد ، ناراحت شدي؟
به خدا ديگه قول ميدم نبوسمت
گفت ديوونه تقصيره تو نيست
بوسيدن نماد عشقه
بعد ساکت شد
يه ربعي گذشت هيچي نگفت
بعد که اشکاش آروم شد گفت بغلم نمي کني
سرم درد ميکنه منو مي رسوني تا سره کوچه مون
هرچي گفت انجام دادم
وقتي بغلم کرد حس کردم خوشبخت ترين مرد رو زمينم
نگرانش بودم
محکم تو بغلم فشارش دادم مي خواستم بهش بگم
 
تصويرصورت ماهش آينه تمومه لحظه هام شده بود
کم کم حس کرديم
که داريم عاشق ميشيم
نشد بهش بگم روم نمي شد
ولي اون گفت
ديگه زندگيم بي اون برام بي معنا بود
قول داديم باهم باشيمو مال هم
قول داديم که هيچکس مارو از هم نگيره
قول داديم هميشه عاشق هم باشيم
روزاي زندگيم همشون حتي تو زمستونم بهاري بودن
اون من بودو منم اون شده بودم
شبا اشکه چشمام بوده و
روزا با ديدنش آرزوم بودو
موقع رفتنش آه رولبام
اما انگار سرنوشت چشم ديدنه خوشيمونو نداشت
يروز ديگه سر قرار نيومد

 موبايلشم خاموش بودسر جاي هميشگيمون مي رفتم
همونجا که قرار ميذاشتيم
يک ماه هروز با اميد رفتم وبا اشک برگشتم
چشمام به پيچ کوچه اي بود که خونشون
چندتا کوچه اونور ترش تو يه بنبست بود
يک هفته ديگه هم رفتم
خسته شده بودم يعني عشقش دروغ بود
براي آخرين بار رفتم سرقرارمون
که نگام
به آگهي چهلم کسي افتاد که تموم زندگيم بود
روش نوشته بود
چهل روز از فوت تک گل باغ زندگي ما
به علت عارضه مغزي گذشت
تا بهشت زهرا که رفتم صد بار مردم و زنده شدم

 سنگ قبرش عکس صورته ماهش بود
رفتم جلو خوذمو انداختم کنار مزارش
قبرشو بغل کردم وميگقتم
ببخشم خانمي شک کرده بودم عاشقمي
شک کرده بودم به عشقمون
شک کرده بودم به حرفات
آخه بي وفا مگه قرار نبود که هميشه با هم باشيم ها
منم با خودت از اينجا ببر

خدايا اينه رسمش

من اونو از تو مي خوام
اونو بهم برگردون
يا منو ببر به اون برسون
خداااااااااااااااااااااا


 به هيچکسي . . . هيچ موقع اجازه ندادم
که جاشو تو قلبم بگيره
ديگه لبام هيچ لبي و نبوسيدو
به هيچ نگاهي خيره نشدمو
هيچ کسي و هم درآغوش نگرفتم
اون هنورم براي من زنده ست
و داره کناره من و در من زندگي ميکنه
ما هروز همو بغل ميکنيمو مي بوسيمو با هم حرف ميزنيم
ديگه هيچکسي هم نمي تونه اون و از من جدا کنه
حتي خدا
من بايد برم
وگرنه دير سر قرارم با اون ميرسم
بياد ببينه نيستم دلخور ميشه
باي

                                                                      


برچسب‌ها: نظر نظر
[ ] [ 3 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


منــــــــــــــــــم تنهاترین جزیــــــــــــــره رویـــــــ زمیـــــــــــــــــــنــــــــــــــ

یک تبسم زیرکانه یک عروسک بچگانه و یک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق شدنم...

. تو این کار را کردی...

چقدر ساده عاشقت شدم،مثل قصه های کودکانه و من شدم پری قصه ها و تو شاهزاده سوار بر اسب سفید...

چقدر ساده عاشقم کردی و ساده تر رهایم کردی...

گفتم بمان بی تو می میرم!! خندیدی و گفتی بازی بود...!!!

گفتم بازی قشنگی بود بیا بازی کنیم!

گفتی بزرگ شدهام...بازی نمی کنم...!! گفتم مگر بزرگترها بازی نمی کنند؟؟

گفتی بازی نه...زندگی می کنند!!!گفتم پس بیا زندگی کنیم مثل بازی!!!

گفتی زندگی بازی نیست ! گفتم پس با عشق تو چه کنم؟؟؟ گفتی رهایش کن بازی بود... زندگی کن!!!!

____________________________

نقاش باشی چقدرمی گیری؟؟؟بیایی صفحه سیاه دلم را رنگ کنی بعد برای دوار اتاق دلم یک روز آفتابی بکشی که نور آفتاب تا میانه اتاق آمده باشد ، راستی من روی صورتم یک خنده می خواهم نرخ خنده گران نیست؟؟؟

--------------------------------------

نه پیشانی من به  لبهای تو رسید ، نه لیاقت تو به احساس من، چیزی به هم بدهکار نیستیم ، بــــــــــرو....

-------------------------

خدایا جای سوره ای به نام "عشق" در قرآنت خالیست

که اینگونه آغاز شود:

"وقسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت"

---------------------

پرسیدی از خود گذشتگی تا کجا؟؟؟

گفتم تا آنجا که راه برگشت را گم نکنی!!!

راستی در راه برگشت من را ندیدی؟؟؟!!!

______________________________

آهسته گفت خدانگهدارت و رفت!!!

آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را بگردن خدا می اندازند!!!

_______________________

یه روزی تو جهنم همدیگرو میبینیم!!آخه هردوتامون جهنمی هستیم!!

تو به جرم اینکه قلب منو دزدیدی و من به خاطر اینکه به جای خدا تو رو می پرستیدم

------------------------------

[ ] [ 8 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


بــــــــــــــــــــــــــدرقـــــــــــــــــــــــه....

عبورهایمان آنقدر شادمانه بود که حسرت نگاه ها را ندیدیم که با آه

بدرقمــــــــــــــــــــان می کردند و آنقـــــــــــــــدر ندیدیم که در

مـــــــــــــــــــــــا، نــــــــــــه ، در مـــــــــــن گرفت!!!!!!وتنها شدم ... من

 اما تورا که با عشق فرداهایت از کنارم میگذری با آه بدرقه نخواهم کرد....

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

[ ] [ 5 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


زندگی چیزی نیست که سرطاقچه عادت از یاد من و تو برود....

=بهتر است منفور باشیم به خاطر چیزی که هستیم

تا محبوب باشیم به خاطر چیزی که نیستیم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذاردتا خودش باشد.در عشق اجبار نیست.عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.برای به دست آوردن کسی را که دوست داری رهایش کن

 

--------------------------------------------------------------ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی آنقدر خدا صدات و دوست داره که سکوت میکنه تا بارها بگویی:خدای من

چه اشتباه بزرگی است تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری می کند

پا به پا می کنی...خسته ای...اما باید بروی می دانی که بزرگترین سفر زندگیت هم روزی خواهی رفت...زمانی خواهی رفت که از همیشه خسته تری

اینکه من می گویم شما......یعنی تو و همه خوبیهایت!!!!!!!!!!!!

یک روز صبح از خواب بیدار شدم...همشان رابخشیدم ...نه به خاطر اینکه آدم بزرگواری هستم از   "دوست نداشتن" خسته شدم.......

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مارا از کودکی به جدایی عادت دادند..همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند

                                                                                                            خوبها/بدها

**روزهای خوبی که در راه بودند یا سقط شدند و یا مرده به دنیا آمدند....

 

 


برچسب‌ها: نظلای قجنگتون یاتــــتون نلــــــــــــــــــه هاا
[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


ما نباید بمیریم....رویاها بی پدر می شوند....

تصاویر جالب

کلیک کن تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ] [ 3 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


کسی که در خانه ات را کوبید من نبودم

کسی که به تو سلام می داد من نبودم

کسی که سالها عاشق تو بود من نبودم

و هرکجا که می رفتی دنبالت می آمد من نبودم

........

دروغ گفتم.....من بودم!!!!!

 

 

بیا برگرد تا خونه از عاشقی سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده

بیا تا اومدنت دیر نشده دلها دلگیر نشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پیر نشده

آخه شبا جای خواب تو چشام دریای آبه

ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه

هنوزم عکس من و تو روی دیوار توی قابه

نامه ای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه

[ ] [ 7 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]


بدان...

دست در شانه باد می اندازم

و به ستاره ها سلام می کنم

ماه را نمی بینم

دلم برایش تنگ است

پیدایش نیست

از ستاره ها می پرسم ماه کجاست

نمی دانند...

چه کسی می داند!!!

ماه من کی می آید

کجاست

دلم برایش تنگ است

 

+++++++++++++++++++++++

چشمانم را می بندم

نسیم پلکهایم را نوازش می دهد

با پای برهنه بر  شن های خیس کنار دریا قدم می گذارم

دستانم را باز می کنم باد را در آغوش می گیرم

مست عطر تنش می شوم گیسوانم را در در دستانش می گیرد

و نوازشم می کند

آرام در گوشم نجوای عاشقانه زمزمه می کند

نم نم باورم می شود که راست می گوید

گویا من هم او را می خواهم

نم نم دوستش میدارم

آری می خواهمش!!!!

 ++++++++++++++++++++++

"هست" را اگر قدر ندانی "بود" می شود

و چه تلخ است "هست" ی که "بود" شود

و "دارم" ی که "داشتم"....

==================

همش تقصیر تو بود بی خاطره بشم

دل خوش کنم به دعا یا ناامید شم از خدا

===========================

شبی از شبها به من گفتی که شب باش

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

به امیدی که تو فانوس شبهایم باشی....

 

پلکهای مرطوب مرا باور کن...این باران نیست که می بارد صدای خسته من است که از چشمانم بیرون می ریزد!!!

                                   

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~...........

شیشه نازک احساس مرا دست نزنچندشم می شود از لکه انگشت دروغ!!

                                   

==================.......

می گویند رسم زندگی چنین است:می آیند...می مانند و عادت میدهند... و می روند... وتو در خلوت خود می مانی تنهااااا.....

..................................................................................................

گفتم خدایا از همه دلگیرم      گفت حتی از من؟

گفتم خدایا دلم را ربودند        گفت پیش از من؟؟؟؟؟

گفتم خدایا چقدر دوری          گفت تو یا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم خدایا تنهاترینم             گفت پس من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم خدایا کمک خواستم     گفت غیر از من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم خدایا دوستت دارم       گفت بیش از من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

////////////////////////////////////////////////////////////////

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت

دل از خدا برید و در زمین نشست

صدبار عاشق شد و دلش شکست

به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمد یک روز دل خدارا شکسته بود

                         

****************************************

[ ] [ 7 بعد از ظهر ] [ sonia ] [ ]